مستندِ درس زندگی

26 04 2009

سلام

تا به حال شده که پای این مستند های که در رابطه حیات وحش تهیه شده بنشینید برنامه های خیلی مهیجی هستن البته شاید برای عده ای این گونه باشه و برای خیلی ها هم ترسناک و خیلی از افراد هم اون رو نگاه نمیکنی در کنار پخش ان مستندها گاهی هم از چگونگی تهیۀ یک همچین مستندی برنامه ای به صورت پشت صحنه تهیه میکنن که شامل چگونگی شکل گرفتن این برنامه ها و مراحل تهیه آن و یا حتی مشکلات و خطراتی که در این راه برای آنها پیش میاید پخش میشود.

خیلی خوب میدونید که تهیۀ یک تصویر شاید ماه ها طول بکشد تا حیوان مورد نظر راپیدا کرده و در جای خود را استتار کنند تا بتوانند از زندگی طبیعی آن حیوان مورد نظر فیلمی تهیه کنند، البته عده ای هم جان خودشون رو برسر این کار میذارن و بدون این که بتونن اثری رو از خودشون به ثبت برسونن به پایان پروژه کاریشون میرسن.

یادمه یک روز آقای ایرانلو که یکی از ایرانگردان خوب و باتجربه ایراان هستند که کارهای زیادی هم از ایشان در این زمینه ها به طور مستند پخش شده در تلویزیون ظاهرشد اونهم با دستی که به گردنش آویزون بود دلیلش هم این بود که زمانی که برای تهیۀ یک فیلم مستند در مورد بزهای کوهی و قوچ های ایرانی به کوهستان رفته بود یک قوچ بسیار زیبا رو در شرایطی بسیار ایده آل میبینه و بعداز گرفتن چند عکس به آرامی به آن حیوان نزدیک میشود تا عکسهای بهتری بگیرد و در مرحله بعد که دیگر خیلی نزدیک شده بود و حیوان هم که حضور وی را حس کرده بود به سمت او حمله ور شد که در این حمله ایشان از ناحیۀ دست دچار شکستگی شدند.

این فقط یکی از خطرات احتمالی بود که برای این مستند ساز محترم پیش آمد ممکن بود اتفاقی بدتر از این برای وی رخ دهد.

ماجرا از آنجا آغاز شد که خانواده ای برای گذراندن تعطیلات و تفریح به کنار رودخانه یا دریاچه ای میروند در حین فیلم برداری از محیط اطراف متوجه تعدادی شیر در آن طرف آبگیر میشوند بعداز چند لحظه سه گاومیش که به صورت یک خانواده جهت رفع تشنگی به سمت آبگیر می آمدند نظر آنها را به خود جلب کرد.این گاوها که ظاهراً به صورت خانواده بودند یعنی یک گوساله به همراه دو گاومیش بالغ زمانی که به آبگیر نزدیک شدند مورد هجوم شیرها قرار گرفته و شیرها توانستن در آب گوساله را متوقف کرده و او را به دندان گرفته در این زمان پدر مادر آن گوساله به خاطر حمله چند شیر دیگر به آنها از آن محل دور شدند در همین زمان از درون آب یک تمساح به سمت شیرها و گوساله حمله ور شد تا شکار شیرها را از دهان آنها بیرون بکشد و دلی از قضا در بیاورد که شیرها با مهرتی خاص خود و شکار را از دهان تمساح نجات دادند بعداز بیرون آمدن شیر و شکار از آب خانواده آن گوساله به همراه گله ای بزرگ برای نجات آمدند اما به نظر میرسید که دیگر کار از کار گذشته باشد آنها به آرامی شیرها را محاصره کردند و به آرامی انسجام شیرها را برهم زدند و یک به یک به آنها حمله کردند و آنها را از آنجا دور کردند ناگهان همه در کمال تعجب دیدم که گوساله تکان میخورد و زنده است و میتواند حرکت کند با حمله یک گاومیش به شیری که روی آن گوساله نشسته بود و با پرتاب کردن آن به سمت دیگر گوساله نجات پیدا کرد و به داخل گله خود رفتو بقیه شیرها نیز با حمله گله پراکنده شدن.

گاهی گروهی حرفه ای روزها و ماهها با صرف هزینه های بسیار و دستگاهها و امکانات بسیار پیشرفته در انتظار به تصویر کشیدن لحظه کوتاه از رفتارهای طبیعی یک حیوان به انتظار مینشینند گاهی هم یک خانواده با یک دوربین معمولی لحظاتی را ثبت میکنند که شاید در هیچ جای دیگری نتوان دید.

کشمکش برسر بقاء و زندگی حمایت از خانواده هم نوع طمع به مال و دارائی دیگران و این که خودت برای به دست آوردن آن هیچ تلاشی نمیکنی و میخواهی از دست رنج دیگران به نفع خودت استفاده کنی این که اگر عده ای یا گروهی پشت هم باشند حتی قویترین نیروی حاکم هم نمیتونه براونها غلبه کنه.

ظاهراً این صفات بین انسان و حیوان مشترک است و ما چیز زیادی از حیوانات کم نداریم ما هم تقریباً همین صفات را در خود داریم می توانیم خوب باشیم و بد این بسته به خود است میتوانیم با دیگران مهربان باشیم و حس درنده خوی خود را فراموش کنیم می توانیم بجای اینکه باری بر دوش هم نوع خود باشیم حامی وی باشیم و باری از دوشش برداریم میتوانیم مرحمی باشیم بر دل خسته و زخمیش یا عکس آن عمل کنیم و خود نیز زخمی بر بدن رنجورش وارد کنیم و بی تفاوت از کنار این موضوع بگذریم مثل اینکه اتفاقی نیفتاده و یا گاهی از آن افراد پلی برای پیشرفت خود و طرقی در کار استفاده میکنیم البته از این ماجرا درسهای فراوانی میشه گرفت و این برمیگرده به تک تک ما و دیدمان نسبت به این موضوع، باشد که بهترین برداشتها را از این موضوع داشته و برای بهبود زندگی از آن استفاده کنیم.

——————————–

باسپاس احمد

منبع : برنامه مستند واقعی از شبکه دوم سیما

Advertisements




ایمیل به همسر پس از مرگ

14 04 2009

سلام

امیدوارم که از خوندن این پست لذت ببرید و لذت بیشتر رو زمانی میبرید که خودتون رو به جای شخصیت های در این ماجرا بذارید، که لذت این مسئله خیلی بیشتر میشه.

داستان از اونجای شروع میشه که آقای خانواده تصمیم میگیره که قبل از رفتن تمام خانواده به سفر به شهر مورد نظر رفته و مقدمات سفر خانوادش رو در اونجا فراهم کنه، این شما و ماجرای به وجود اومده…

روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است . تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند .

نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد .

در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود تا ايميل هاي خود را چک کند .

اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را بر نقش زمين ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد:

گيرنده : همسر عزيزم
موضوع : من رسيدم

ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش انها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مي آد  ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته .

من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا ميبينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه .
واي چه قدر اينجا گرمه  !!

عکس های زیر تزئینیه یک وقت دلتون رو خوش نکنید که از این خبرهاست نه اصلاً از این خبرها نیست

فکرش و بکن اگه قبرهامون با این امکانات بود

این همون آقاست در حال زدن ایمیل

این همون آقاست در حال زدن ایمیل

آخر امکاناته ها

ایول برق هم داره

ایول برق هم داره

_______________________________

منبع:عصر ایران

باسپاس

احمد





راه زندگی

11 04 2009

سلام

امروز قصد دارم  چند جمله ای از اندیشمندان کشورهای مختلف بنویسم امید که این جملات کمی ما رو به فکر ببرد و اندیشه ای کنیم در گذشته، حال و آیندۀ خود و راه گشای زندگی یمان باشد.

آلبر کامو(فیلسوف):ترجیح می دهم طوری زندگی کنم که گوییخدا هست و وقتی مُردم بفهمم که نیست، تا این که طوری زنگی کنم که انگار خدا نیست و وقتی مُردم بفهمم که هست.

*اگر همیشه در جستجوی این هستی که خوشبختی شامل چیست، هرگز خوشبخت نخواهی شد و اگر دنبال معنای زندگی هستی، هرگز زندگی نخواهی کرد.

*انسان در سی سالگی باید خودش را مثل کف دستش بشناسد.دقیقاً تعداد عیب و نقص ها و توانائی های خود را بداند.بداند تا چه اندازه می تواند پیش رود و شکست های خود را پیش بینی کند و چیزی باشد که واقعاً هست و در صدر همه چیز، تمام این چیزها را قبول کند.

ویکتورهوگو(نویسنده):جنگ داخلی؟یعنی چه؟مگر جنگ خارجی هم دارد؟آیا مگر هر جنگی بین مردم، بین برادران واقع نمی شود؟

یوهان ولفانگ فون گوته(شاعر):اگر خدا مرا جور دیگری می خواست، جور دیگری خلق می کرد.

*انجام کارهایی که دوست داریم زندگی را متبرک نمی کند.بلکه دوست داشتن کارهایی که باید انجام دهیم آن را متبرک می کند.

*رفتار یک انسان، آینه ای است که او چهرۀ خود را در آن نشان می دهد.

ارنست همینگوی(نویسنده):پایان زندگی همه انسانها یک جور است. فقط جزئیات زندگی و مرگ آنهاست که یکی را از دیگری متمایز می کند.

*تنها چیزی که تا به حال توانسته است یک روز را خراب کند، مردم بوده اند. مردم همیشه خوشحالی را محدود کرده اند، جز چند نفر انگشت شمار از آنها که به اندازۀ خود بهار خوب بوده اند.

_________________________

امیدوارم که این مطالب مورد پسند شما بوده و باعث بهبود زندگی حال و آینده مان گردد.

یه تشکر ویژه از تمام دوستان وبلاگ نویسم به خاطر همراهی همیشگی شون.

با سپاس احمد





تعطیلات نوروز

5 04 2009

سلام

مبین به سیب زخندان که چاه  در را،هست  / کجا همی روی ایدل بدین شتاب کجا

امیدوارم که سال خیلی خوبی رو شروع کرده باشید. همونطوری که می خواستید و انتظارش رو داشتید همراه با خیر و برکت و شادی همراه با آرزوهای خوب و خوش با بهترینهای که هرکس میتونه برای خودش و خانواده آرزو کنه.

flower

برای من چنین نبود اوج به هم ریختگی برنامه هام بود و به وقوع پیوستن یک سری از اتفاقات تلخ و شیرین که انتظار بعضی هاش رو داشتم و فکر یک سری از اتفاقات رو هم نمیکردم خلاصه این ایام برای من و اطرافیانم خیلی سخت و دشواربود و امیدوارم که اتفاقات تلخش برای هیچکس تکرار نشه، ولی در کل روزهای پراز خاطره را پشت سر گذاشتم خاطراتی که فکر نکنم هیچ وقت از ذهنم پاک بشه البته دربه وجود آمدن بخش کوچکی از این اتفاقات ناخوشایند بی تقصیر نبودم اما میتونست اینگونه نباشه.

خلاصه این اتفاقات چندان هم بی تاثیر نبوده الان که فکر میکنم میبینم که تجربۀ خیلی خیلی گران قیمتی به دست آوردم اگر این اتفاق برای من پیش می آمد و یا در زمانی که در موقعیتی این چنین نبودم و فرد دیگری با یک سری تعهدات دیگر بودم چه باید میکردم ولی خدا رو شکر و ازش ممنونم که راه پیشگیری رو به من نشون داد تا از بروز این چنین اتفاقات که ممکن است برای من یا هر کس دیگر پیش بیاد جلوگیری کنم.

این روزها روزهای خوبی است پراز خیر و برکت و تجربه های شیرون و تلخ ولی در مورد این موضوع هر اتفاقای که پیش بیاد دلم روشنه و نگرانی چندانی ندارم.

چندی پیش کاوه (لابدان) خودمون یه پست داشت با این موضوع (ای کاش زندگی دکمه Ctrl+Z داشت) الان این جمله رو میفهمم. واقعاً ای کاش میشد بازدن یه دکمه زندگی رو تا اونجای که دلمون میخواد به عقب برگردونیم ولی افسوس که چنین نیست.

بشد که یاد خوشش باد روزگاروصال  / خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا

spring

————-

پ.ن

فکرکنم اگر ما ها یعنی همین افرادی که در طول شبانه روز بارها و بارها با هم برخورد میکنیم مهم هم نیست که کجا باشه ممکنه تو تاکسی باشه یا مغازه، پیاده رو، دانشگاه، بیمارستان و هزار و یک جای دیگه که خودتون بهتر میدونید فقط کافی کمی باهم مهربون تر باشیم و همه چبز رو به طور خود خواه هانه فقط برای خودمون نخوایم دونیای خیلی خوبی خواهیم داشت.

به امید روزی که برای هم و با هم زندگی کنیم، مهربان در کنار هم.:)

باسپاس: احمد