انتقاد دختر دانشجو از استاد

29 07 2008

سلام

یه مطلب جالب و خوندنی براتون گذاشتم که کمی خنده رو روی لباتون بیاره و این که چه طور بتونید از دیگران به راحتی انتقاد کنید.

خدمت جناب دكترزيباييان استاد محترم فارسي:

باسلام و عرض خسته نباشيد خدمت شما چند پيشنهاد داشتم كه اميدوارم مفيد واقع شود.درابتدا از روش زيباي تدريس شما بسيار تشكر ميكنم:

۱.استاد شما خيلي خميازه ميكشيد واين باعث ميشود ماهمه خوابمان بگيرد.بعضي از دانشجويان با اينكار شما خوابشون ميگيرد ودائم به دستشويي ميروند تا دست ورويشان را بشويند واينكار باعث ميشود كه نتوانند خوب درس بخوانند.

۲.استاد شما خيلي به موهاي بلند وبلوندتان دست ميزنيد.بعضي از دانشجويان دختر كلاس با اينكار شما مات ومبهوت ميمانند ونميتوانند به درس تمركز داشته باشند.

۳.استادشما خيلي خوشگليد.و براي همين من نميتوانم به شما نگاه نكنم.پس خواهش ميكنم اينقدر به من نگوييد نگاهت به كتابت باشه.

۴.استادديروز يكي از همكلاسيهام درباره شما خيلي بد صحبت ميكرد.راستش من خيلي بهم برخورد چون راستش شمارا خيلي دوست دارم وبراي همين با او به شدت دعوا كردم.اينكار باعث شدهمه فكركنند من به شما علاقه دارم.اما خوب ميدونيدمن فقط پسري را دوست خواهم داشت كه مثل شما قدبلند باشه وموهاي بلوند داشته باشه.

۵.استادديروز پدرم به دانشگاه آمدومن شمارا يواشكي به اونشان دادم.پدرم شما را پسنديد.نميدانيد چقدر خوشحال شدم.

۶.استاد آخه چراشماهفته پيش سركلاس نيامديد؟من خيلي دلم براتون تنگ شده بود.دلم هم خيلي شور افتاده بود.نميدونيدجلسه بعدكه شماراديدم.چقدر خوشحال شدم.

اميدوارم ناراحت نشده باشيد.بهرحال انتقاد هميشه باعث اعتلاي سطح آموزشي ميشه.راستش منهم دوست ندارم شمااز دست من ناراحت بشيد.براي همين اگر احتمالا ناراحتتون كردم ازتون معذرت ميخوام.
باتشكر

مطلب از بلاگ خفن ترین وبلاگ

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

باتشکر و سپاس

احمد





یاد آوری شیرین خاطره ها

23 07 2008

سلام

امروز توی بلاگ دوست عزیزم بیداد یه پست همراه یه عکس بود که من رو یاد خاطره های در دوران کودکیم انداخت داستان از اونجا شروع میشه که در محله ما یک باغ بزرگی بود که دو نگهبان داشت که نگهبان هاش و اون باغ خیلی ترسناک بودن البته نه از نظر ظاهری بلکه از دید بچه ها بسیار وحشتناک بود (مثل خونه خانم هاویشام ) نگهبان اول که الان درست اسمش یادم نیست بسیار ترسناک بود مردی که در زمان کودکی، حرف زدنش را ندیدیم و بسیار مرموز بود و وقتی اون رو میدیدی یاد داستان های آدم خواری می افتادیم، دومی هم اسمش مشت رجب بود که باغ توی کل محل و شهر به باغ مشت رجب معروف بود اون ظاهری معمولی تر داشت اما با بچه ها میونه خوبی نداشت به طوری که کسی که وارد باغ میشد (بزرگتر ها) ما فکر می کردیم که یارو آخر شجاعته البته لازمه بگم که در داخل باغ بزرگتر ها یه زمین فوتبال و والیبال درست کرده بودن که صاحب اصلی باغ با این مسئله مشکلی نداشت یه روز یادمه که داشتیم کنار دیوار باغ فوتبال بازی می کردیم که چشمتون روز بد نبینه توپ افتاد اون ور باغ و در این بین قرعه به نام من افتاد که برم اون ور دیوار و توپ رو بیارم بچه ها قلاب گرفتن و بازحمت رفتیم بالا و نگاهی انداختیم دیدم که امنیت بر قراره و کسی اون دور و بر نیست از شانس بد من هم توپ افتاده بود وسط باغ و حدود 10 متری با خونه مشت رجب فاصله داشت.

پریدم پایین و آروم و دولا شدم و لای درختا و بوته ها رفتم جلو تا رسیدم به توپ چشمتون روز بد نبینه تا دست خورد به توپ دیدم که یکی با چوب دست از پشت بوته ها پرید بیرون و چوبش و چرخوند رو هوا ازون طرف هم یه سگ گرگی بزرگ دوید طرفم، من هم دست و پام رو گم کرده بودم و راه خودم رو گم کرده بودم که از کدوم طرف فرار کنم همیطور شروع کردم به دویدن که با صدای بچه ها به خودم اومدم و فهمیدم که به جای که به سمت دیوار فرار کنم دارم به سمت ته باغ میرم که دو باره راه خودم رو کج کردم و از بین در ختها رفتم به طرف دیوار نزدیکیای دیوار بودم که دیدم یه خمپاره 60 کنارم اومد زمین، آره همون چوب دستش بود که کنار پام خورد زمین خلاصه به کمک بچه ها از دیوار رفتیم بالا و خطر از بیخ گوشم رد شد.

البته من اون روز از دستش در رفتم اما یکی از بچه ها.

فکر کنم که زمستون بود چون یادمه که بارون خیلی شدیدی باریده بود و بعد از چند روز بارندگی ما زده بودیم بیرون تا بازی کنیم یادم نیست دقیقا چه اتفاقی افتاده بود که بچه ها رفته بودن اون طرف اما وسط باغ آب خیلی زیادی جمع شده بود و شبیه به یک دریاچه کوچیک شده بود.

چند تا از بچه ها رفته بودن اون ور ما هم داشتیم نگاه می کردیم زمانی که از آب گیر رد شدن به طور ناگهانی با کمین مشت رجب مواجه شدن و اونهم که همیشه مثل یه چریک ورزیده در حال حراست بود افتاد دنبالشون اونم با اون سگ های بزرگش ( چند تا شگ گرگی بود !!!! آقا سگ بودا ازون سگا که میدیدی کارت تموم بود اونم چه برسه به اینکه دنبالت کنه ) خلاصه زمان گذشتن بچه ها از وسط آب یکی از بچه ها تعادلش رو از دست میده و میافته تو آب و تا میاد به خودش بیاد میبینه که دو تا پا که توی چکمه مشکی با کف زرد رنگ همون آشنای همیشگی، مشت رجب با چوب دست و سگش بالا سرش وایستاده و سگه هم یه خط در میون پارس میکنه اما اون کم نیاورد و تا بلند شد گوشش رفت تو دستای مشت رجب و با قی ماجرا کمی داد و بیداد کرد و چند تا هم نواخت بر پشتش و اونو تا جلوی باغ آورد و ولش کرد.

بعد ها که بزرگتر شدیم و اون بنده خدا پیرتر فهمیدیم که اونقدر ها هم این نگهبانها بد نبودن مخصوصا مشت رجب آدم مهربونی بود بیشتر اون ترسوندنها هم به خاطر خودمون بود می گفت نمی خوام که پا تون اینجا باز بشه همو نطوری که عده ای برای ورزش و تفریح میان اینجا بعضی ها هم برای خلاف میان که بهتر شما ها اینجا نباشید.

البته این مسائل رو خیلی بعد ترها فهمیدم زن مشت رجب که خیلی وقت فوت کرده از خودش هم یه 8 – 7 سالی میشه بی خبرم امیدوارم که اگر زنده است محتاج نباشه و در سلامتی به سر ببره و اگر هم در بین ما نیست خدایش بیامرزد.

سلامت و پیروز باشید.

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

باسپاس

احمد





سخنان بزرگان در وب

22 07 2008

سلام

در حال گشتن بودم که به جای رسیدم که گوهر های فراوانی به چشمم خورد و در ذهن خود به این اندیشیدم که چه خوب است این گوهر های ارزشمند را با دوستان عزیزم که در این دنیای پهناوری که به کمک تکنولوژی که محصول ذهن بشریست خلق شده و باعث آشنای و نزدیکی من با آنان شده است تقسیم کنم تا هرکسی به اندازه نیاز و توان خود از آن بهره گیرد.

گوهری با ارزش

اخلاق نیکوگوهری با ارزش

اُرد بزرگ : مردی که همسرش را به درشتی بیرون می کند ،  به اشک به دنبالش خواهد دوید .

مادام داستال : پیوسته باید مواظب سه چیز باشیم . وقتی تنها هستیم مواظب افکار خود ، وقتی با خانواده هستیم مراقب اخلاق خود و وقتی که در جامعه می باشیم مواظب زبان خود .

فردوسی خردمند :  کسی که خرد ندارد همواره از کرده های خویش پشیمان و در رنج است .

مال اشربر: اگر کمتر به غیر ممکن عقیده مند باشیم خیلی کارها خواهیم کرد.

فردوسی خردمند :  دیوان که فرمانروا و دست دراز شدند سخن از نیکی را هم  باید مانند راز گفت .

سعدی: مردی نه اینستکه حمله آورد ، بلکه مردی آنستکه در وقت خشم خود را بر جای بدارد و پای از حد انصاف بیرون ننهد .

سعدی : به گرسنگی مردن بهتر که نان فرو مایگان خوردن .

کیم وو چونگ : شما بدون تسلط بر خود نمی توانید فاتح دیگران باشید.

سعدی : دشمن چون از همه حیلتی فرو ماند سلسلۀ دوستی بجنباند . پس آنگه به دوستی کارها کند که هیچ دشمنی نتواند .

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

با سپاس فراوان از تمامی دوستان

احمد

مطالب

عکس





زیبا ترین عکس های ورزشی

21 07 2008

سلام

سلام یه سری عکس های ورزشی زیبا یا شاید بشه گفت شکار لحظه های ورزشی براتون گذاشتم که این عکس های که می بینید چند تا نمونه اونها رو گذاشتم ورزشها و جنسیت ورزشکاران نیز مختلف و متنوع است.

امید وارم که خوشتون بیاد و لبخندی رو لباتون بنشونه.

به نظر شما توپ ترکیده یانه

اینهام که برای گل هر کاری میکنن حتی اگر لازم باشه خودشون برن تو دروازه

زیدان ولکن پاره میشه

زمانی که یه بازی کسالت بار باشه یا تیم در حال باخت باشه

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

امیدوارم که برای شما هم جالب باشه عکسها مربوط به ورزشهای مختلف میشه من که خیلی خوشم اومد امیدوارم که شما هم بپسندید.

فایل کامل رو که به صورت rar است، می توانید از اینجا دانلود کنید.

باسپاس سلامت و پیروز باشید.

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

احمد





مشکلات من و روز پدر

16 07 2008

سلام

روز به پدر رو به تمام پدرهای عزیز ایرانی (پدرم و دامادم ) و غیر ایرانی و تمام پدر های آینده و دوستان عزیز بلاگر تبریک میگم.

خرید کادوی روز پدر به بنده حقیر داده شده بود تا یک کادو برای پدر بزرگوار و عزیزم بخرم ما هم همش امروز و فردا کردیم تا دیروز اونهم بعداز ظهر ساعت 6 که از خواب عصر گاهی برخواستم یادم اومد که من هنوز چیزی نگرفتم البته نه به خاطر تنبلی، نه چون کمی در گیر کارها و بعضی مسائل بودم و از اونجای که فقط می تونستم کارهام رو عصر انجام بدم خستگی و شلوغی شهر باعث میشد که نتونم این وظیفه رو انجام بدم .

خلاصه ساعت 6:30 یا 7 دقیقاً یادم نیست زدم بیرون خوب خودتون بهتر میدونید که تو شهر چه غوغایی به پا میشه البته الان که هر روزش شلوغ هست و فرقی زیادی نمیکنه .

با کلی دردسر خودم رو رسوندم به مرکز شهر پیاده رو و خیابون پر بود از آدم های ریز و درشت یه جای کاری داشتم سریع از بین مردم و ماشینها رد میشدم و خودم رو به محل مورد نظر رسوندم و کارم رو انجام دادم و رفتیم، دنبال خرید مربوطه تو هر مغازه که می خواستم برم تا جلوی درب مغازه مشتری وایستاده بود اون هام که همه خانم، به ما راه نمی دادن وارد بشیم حتی یه لاین کوچیک هم برای آقایون نذاشته بودن. از یکی دوتا مغازه که به این صورت بودن بازدیدی که به عمل آمد، باعث شد که بی خیال شده و برای خرید به فروشگاه چند تا از دوستان که در امر فروش پوشاک و کفش مردانه فعالیت دارن برم که اونجاهم بدتر طی تماس تلفنی من از جلوی درب فروشگاه با آنان داشتم به دنبال راه نفوذی به داخل فروشگاه بودیم که آیا راه مخفی وجود دارد یانه که حاصل این مذاکرات منفی بود و ما توانستیم سفارش خود را به صورت تلفنی بگوئیم تا بعد بریم و اجناس رو ازشون تحویل بگیریم که این مسئله شامل روز بعد خواهد شد خلاصه دست از پا درازتر رو به سوی منزل حرکت کردیم در ایستگاه تاکسیه، پراز مسافر و تهی از تاکسی به این نتیجه رسیدم که ازاین طریق به منزل نخواهم رسید پس به این نتیجه رسیدم که پیاده طی طریق کنم بین راه یادم اومد که شیرینی نگرفتم و به امید قنادی محل سریعتر به راه خود ادامه دادم در بین راه گفتم که شانس خودم رو برای سوار شدن به ماشین یه بار دیگه امتحان کنم برای همین رفتم کنار خیابون وایستادم همه ماشینهای داخل شهری خیلی آروم از کنارت می گذشتن تا یه کلمه دلنشین بشنون و اونهم چیزی نبود جز دربست بالاخره ماهم بعداز چند دقیقه ای سوار یک پژو شدیم و رفتیم به طرف منزل.

همراه اول هم که باز مثل همیشه زیر بار این فشار کمرش شکست وتمام پیغام های من همراه با پیغام معروف ارسال ناموفق همراه بود حتی به دوست صمیمیم که همسایه ما ست در یک کوچه نمی توانستم زنگ بزنم ساعت 12 شب هم که کاملاً قطع شده بود یعنی می گفت که به خاطر مشکلی ؟؟ امکان ارتباط و جود ندارد.

جلوی شیرینی فروشی: داخل مغزه کاملاً شلوغ بود من هم با کلی ببخشید ببخشید رفتم و گوشه ای از مغازه که بیشترش رو خانم ها تشکیل داده بودن وایستادم بعداز هفت، هشت دقیقه ای اون آقای که پشت دخل وایستاده بود به من اشاره کرد که چی برام بکشن و من هم از راه دور سفارش دادم و بعداز ده دقیقه ای سفارشم آماده شد و به منزل برگشتم البته باکمی شرمساری که نتونستم کادو رو تهیه کنم اما پدر بزرگوارم با لبخند گفت که این حرفها چیه پسرم سلامتی و سربلندی شماها برام بهترین هدیه است.

ماهم کلی حال کردیم.

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

سلامت و پیروز و سربلند باشید.

باسپاس احمد





عشق به او

15 07 2008

سلام

عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند // کافر عشق بود گر نشود باده پرست

برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر // که نداند جز این تحفه به ما روزالست

ولادت پر خیر و برکت امام علی مبارک

* ناگهان یک صبح زیباآسمان گل کرده بود
خاک تا هفت آسمان، بغض تغزل کرده بود
حتم دارم در شب میلادت، ای غوغاترین!
حضرت حق نیز در کارش تأمل کرده بود
هر فرشته، تا بیایی، ای معمایی ترین!
بال های خویش را دست توسل کرده بود

* توماس کارلایل(۱۷۹۵ تا ۱۸۸۱): مورخ و فیلسوف انگلیسی٬ به خاطر علاقه اش به یادگیری زبان های مختلف و آشنایی با عربی٬ با اسلام و تاریخ آن آشنا شده بود و کتابی با نام «قهرمانان» درباره تاریخ اسلام نوشت. او در این کتاب از امام علی(ع) این طور می نویسد: «ما نمی توانیم علی(ع) را دوست نداشته باشیم٬ چون او جوان مردی بزرگ منش و دلاور است. از سرچشمه وجدانش سیلاب مهربانی سرازیر است. از دلش شعله های نیرومندی و دلاوری زبانه می کشد. شجاع تر از شیر است. اما شجاعتی آمیخته با مهربانی و لطف. عدل٬ تنها شعار این قهرمان مذهبی بود. او به خاطر شدت عدالتش کشته شد. حتی پیش از مرگش هم به فکر عدالت بود. درباره قاتل خودش سفارش کرد: اگر زنده ماندم خود می دانم و اگر درگذشتم٬ کار به دست شمااست. اگر خواستید قصاص کنید٬ دربرابر یک ضربه فقط یک ضربه بزنید».
*-*
*پرسی سایکس(۱۸۶۷ تا ۱۹۴۵): ژنرال انگلیسی که ابتدا برای مقاصد استعماری به ایران و افغانستان سفر کرد و بعد رفته رفته تحت تاثیر فرهنگ ایرانی قرار گرفت٬ کتابی با عنوان «تاریخ ایران» دارد(که به فارسی هم ترجمه شده). او در این کتاب درباره امام علی(ع) می گوید: «این که اهالی ایران برای او مقام ولایت قائل شده و او را سرپرست حقیقی و مربی الهی می دانند٬ واقعآ عقیده ای قابل تحسین و شایان تمجید است. اگر چه مقام و مرتبه او خیلی بالاتر از این هااست».
*-*
* دکتر طه حسین(۱۸۸۹ تا ۱۹۷۳): نویسنده و محقق معروف مصری که در زمان جمال عبدالناصر٬ وزیر معارف مصر بود٬ شیفته شخصیت امام علی(ع) بود و علی رغم اعتراض های علمای اهل سنت مصر٬ بارها در سخنرانی های عمومی اش چنین سخنانی را گفت: «علی(ع) از خود خشنود نبود مگر وقتی که حق جامعه و مردم را ادا کرده باشد٬ یعنی نماز را برای مردم به پا داشته باشد و با رفتار و گفتار٬ مردم را تعلیم داده و خوراک شبانه فقیران را فراهم کرده و محتاجان را از سوال بی نیاز کرده باشد… علی(ع) مردم را با سیره و رفتار خود موعظه می کرد. آری٬ او هم امیر مردم بوده و هم معلم آنها…»

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

سلامت و پیروز و سربلند باشید.

————————————————

با سپاس احمد





چشم من و آشیانه

13 07 2008

سلام

رواق منظر چشم من آشیانه تست // کرم نما و فرودآ که خانه خانه تست

به لطف خال و خط عرفان ربودی دل // لطیفه های عجب زیر دام و دانه تست

ولادت باسعادت جوادالائمه رو به همه خوانندگان به خصوص دوستای عزیز بلاگ نویسم تبریک میگم.

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

زینتِ بخشندگان، امام جواد (ع) می آید تا زمین مدینه، یک بار دیگر مولودی دیگر از نسل هابیل را به شادباش بنشیند. می آید تا چشمان آسمان را به روشنی سیمایش روشن شود و لاهوتیان و ناسوتیان را در شادی میلاد خویش فرو برد.

کبوتر دل در هوای طواف گنبد نورانی کاظمین، پر می گشاید تا همراه با فرشتگان الهی؛ حرم مطهرش را با بال های خود غبار بروبد و دیده را به ضریح او روشن سازد. در زاد روز مولود مبارک رجب، با یک آسمان نیاز از یگانه بی همتا می خواهیم در دریای بی کران بخشش جوادالائمه غرقمان سازد و در زمره شیفتگان واقعی او قرارمان دهد.

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

نگاهی به زندگی امام جواد (ع)

مکتب علمی امام جواد (ع)

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

با سپاس از تمامی دوستان عزیز

احمد