یاد آوری شیرین خاطره ها
23 07 2008سلام
امروز توی بلاگ دوست عزیزم بیداد یه پست همراه یه عکس بود که من رو یاد خاطره های در دوران کودکیم انداخت داستان از اونجا شروع میشه که در محله ما یک باغ بزرگی بود که دو نگهبان داشت که نگهبان هاش و اون باغ خیلی ترسناک بودن البته نه از نظر ظاهری بلکه از دید بچه ها بسیار وحشتناک بود (مثل خونه خانم هاویشام ) نگهبان اول که الان درست اسمش یادم نیست بسیار ترسناک بود مردی که در زمان کودکی، حرف زدنش را ندیدیم و بسیار مرموز بود و وقتی اون رو میدیدی یاد داستان های آدم خواری می افتادیم، دومی هم اسمش مشت رجب بود که باغ توی کل محل و شهر به باغ مشت رجب معروف بود اون ظاهری معمولی تر داشت اما با بچه ها میونه خوبی نداشت به طوری که کسی که وارد باغ میشد (بزرگتر ها) ما فکر می کردیم که یارو آخر شجاعته البته لازمه بگم که در داخل باغ بزرگتر ها یه زمین فوتبال و والیبال درست کرده بودن که صاحب اصلی باغ با این مسئله مشکلی نداشت یه روز یادمه که داشتیم کنار دیوار باغ فوتبال بازی می کردیم که چشمتون روز بد نبینه توپ افتاد اون ور باغ و در این بین قرعه به نام من افتاد که برم اون ور دیوار و توپ رو بیارم بچه ها قلاب گرفتن و بازحمت رفتیم بالا و نگاهی انداختیم دیدم که امنیت بر قراره و کسی اون دور و بر نیست از شانس بد من هم توپ افتاده بود وسط باغ و حدود 10 متری با خونه مشت رجب فاصله داشت.
پریدم پایین و آروم و دولا شدم و لای درختا و بوته ها رفتم جلو تا رسیدم به توپ چشمتون روز بد نبینه تا دست خورد به توپ دیدم که یکی با چوب دست از پشت بوته ها پرید بیرون و چوبش و چرخوند رو هوا ازون طرف هم یه سگ گرگی بزرگ دوید طرفم، من هم دست و پام رو گم کرده بودم و راه خودم رو گم کرده بودم که از کدوم طرف فرار کنم همیطور شروع کردم به دویدن که با صدای بچه ها به خودم اومدم و فهمیدم که به جای که به سمت دیوار فرار کنم دارم به سمت ته باغ میرم که دو باره راه خودم رو کج کردم و از بین در ختها رفتم به طرف دیوار نزدیکیای دیوار بودم که دیدم یه خمپاره 60 کنارم اومد زمین، آره همون چوب دستش بود که کنار پام خورد زمین خلاصه به کمک بچه ها از دیوار رفتیم بالا و خطر از بیخ گوشم رد شد.
البته من اون روز از دستش در رفتم اما یکی از بچه ها.
فکر کنم که زمستون بود چون یادمه که بارون خیلی شدیدی باریده بود و بعد از چند روز بارندگی ما زده بودیم بیرون تا بازی کنیم یادم نیست دقیقا چه اتفاقی افتاده بود که بچه ها رفته بودن اون طرف اما وسط باغ آب خیلی زیادی جمع شده بود و شبیه به یک دریاچه کوچیک شده بود.
چند تا از بچه ها رفته بودن اون ور ما هم داشتیم نگاه می کردیم زمانی که از آب گیر رد شدن به طور ناگهانی با کمین مشت رجب مواجه شدن و اونهم که همیشه مثل یه چریک ورزیده در حال حراست بود افتاد دنبالشون اونم با اون سگ های بزرگش ( چند تا شگ گرگی بود !!!! آقا سگ بودا ازون سگا که میدیدی کارت تموم بود اونم چه برسه به اینکه دنبالت کنه ) خلاصه زمان گذشتن بچه ها از وسط آب یکی از بچه ها تعادلش رو از دست میده و میافته تو آب و تا میاد به خودش بیاد میبینه که دو تا پا که توی چکمه مشکی با کف زرد رنگ همون آشنای همیشگی، مشت رجب با چوب دست و سگش بالا سرش وایستاده و سگه هم یه خط در میون پارس میکنه اما اون کم نیاورد و تا بلند شد گوشش رفت تو دستای مشت رجب و با قی ماجرا کمی داد و بیداد کرد و چند تا هم نواخت بر پشتش و اونو تا جلوی باغ آورد و ولش کرد.
بعد ها که بزرگتر شدیم و اون بنده خدا پیرتر فهمیدیم که اونقدر ها هم این نگهبانها بد نبودن مخصوصا مشت رجب آدم مهربونی بود بیشتر اون ترسوندنها هم به خاطر خودمون بود می گفت نمی خوام که پا تون اینجا باز بشه همو نطوری که عده ای برای ورزش و تفریح میان اینجا بعضی ها هم برای خلاف میان که بهتر شما ها اینجا نباشید.
البته این مسائل رو خیلی بعد ترها فهمیدم زن مشت رجب که خیلی وقت فوت کرده از خودش هم یه 8 - 7 سالی میشه بی خبرم امیدوارم که اگر زنده است محتاج نباشه و در سلامتی به سر ببره و اگر هم در بین ما نیست خدایش بیامرزد.
سلامت و پیروز باشید.
*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
باسپاس
احمد
دیدگاهها : 2 Comments »
Tags : مشت رجب+باغ+سگ+گرگ+دیوار+فوتبا
دستهها : خاطره













دیدگاههای تازه