چگونه مثل او شدن

5 04 2010

سلام

خدمت دوستان عزیزم و خوانندگان عزیزی که به تازگی وارد این بلاگ شدند سلام و خیر مقدم و خوش آمد می گم امیدوارم که سال خوب و خوشی را تا به این جا آغاز کرده باشید و باقی سال و عمر پر خیر و برکت خود را نیز به گونه ای که خواستار آن هستید و به صلاح شماست برایتان پیش آید.

بنده حقیر مدتی به دلیل پاره ای مشغلات کاری نتوانستم به موقع این مطالب را به روز کنم امیدوارم که در آینده این مشکلات دیگر پیش نیاید.

مرد زاهدی که در کوهستان زندگی می کرد، کنار چشمه ای نشست تا آبی بنوشد و خستگی در کند. سنگ زیبایی درون چشمه دید. آن را برداشت و در خورجینش گذاشت و به راهش ادامه داد.

در راه به مسافری برخورد کرد که از شدت گرسنگی با حالت ضعف افتاده بود. کنار او نشست و از داخل خورجینش نانی بیرون آورد و به او داد.

مرد گرسنه هنگام خوردن نان، چشمش به سنگ گران بهای درون خورجین افتاد. نگاهی به زاهد کرد و گفت: «آیا آن سنگ را به من می دهی؟» زاهد بی درنگ سنگ را درآورد و به او داد.

مسافر از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید. او می دانست که این سنگ آنقدر قیمتی است که با فروش آن می تواند تا آخر عمر در رفاه زندگی کند، بنابراین سنگ را برداشت و باعجله به طرف شهر حرکت کرد.

چند روز بعد، همان مسافر نزد زاهد آمد و گفت: «من خیلی فکر کردم، تو با این که می دانستی این سنگ چه قدر ارزش دارد، خیلی راحت آن را به من هدیه کردی.» بعد دست در جیبش برد و سنگ را در آورد و گفت: «من این سنگ را به تو برمی گردانم ولی در عوض چیز گران بهاتری از تو می خواهم. به من یاد بده که چگونه می توانم مثل تو باشم؟»

تقدیم به عزیزترین مهربان زندگیم.





راه زندگی

11 04 2009

سلام

امروز قصد دارم  چند جمله ای از اندیشمندان کشورهای مختلف بنویسم امید که این جملات کمی ما رو به فکر ببرد و اندیشه ای کنیم در گذشته، حال و آیندۀ خود و راه گشای زندگی یمان باشد.

آلبر کامو(فیلسوف):ترجیح می دهم طوری زندگی کنم که گوییخدا هست و وقتی مُردم بفهمم که نیست، تا این که طوری زنگی کنم که انگار خدا نیست و وقتی مُردم بفهمم که هست.

*اگر همیشه در جستجوی این هستی که خوشبختی شامل چیست، هرگز خوشبخت نخواهی شد و اگر دنبال معنای زندگی هستی، هرگز زندگی نخواهی کرد.

*انسان در سی سالگی باید خودش را مثل کف دستش بشناسد.دقیقاً تعداد عیب و نقص ها و توانائی های خود را بداند.بداند تا چه اندازه می تواند پیش رود و شکست های خود را پیش بینی کند و چیزی باشد که واقعاً هست و در صدر همه چیز، تمام این چیزها را قبول کند.

ویکتورهوگو(نویسنده):جنگ داخلی؟یعنی چه؟مگر جنگ خارجی هم دارد؟آیا مگر هر جنگی بین مردم، بین برادران واقع نمی شود؟

یوهان ولفانگ فون گوته(شاعر):اگر خدا مرا جور دیگری می خواست، جور دیگری خلق می کرد.

*انجام کارهایی که دوست داریم زندگی را متبرک نمی کند.بلکه دوست داشتن کارهایی که باید انجام دهیم آن را متبرک می کند.

*رفتار یک انسان، آینه ای است که او چهرۀ خود را در آن نشان می دهد.

ارنست همینگوی(نویسنده):پایان زندگی همه انسانها یک جور است. فقط جزئیات زندگی و مرگ آنهاست که یکی را از دیگری متمایز می کند.

*تنها چیزی که تا به حال توانسته است یک روز را خراب کند، مردم بوده اند. مردم همیشه خوشحالی را محدود کرده اند، جز چند نفر انگشت شمار از آنها که به اندازۀ خود بهار خوب بوده اند.

_________________________

امیدوارم که این مطالب مورد پسند شما بوده و باعث بهبود زندگی حال و آینده مان گردد.

یه تشکر ویژه از تمام دوستان وبلاگ نویسم به خاطر همراهی همیشگی شون.

با سپاس احمد





حکمتِ ویرانی

17 02 2009

سلام

این مطلب را چند روز پیش یکی از عزیزانی که بسیار مورد احترام بنده است برام فرستادن که جای فکر بسیار در مورد وقایع و حوادثی که در زندگیمان میوفته داره این مطلب رو براتون میذارم که شما هم از این متن بهره کافی رو ببرید.

گنجشک به خدا گفت:

لانه کوچکی داشتم در میان شاخه های یک درخت که آرامگاه خستگیم و سرپناه بی کسیم بود، طوفان تو آنرا از من گرفت مگر کجای دنیای تو را گرفته بودم؟جای کسی را تنگ کرده بودم؟

clay-colored-sparrow

خطاب آمد:

ماری در راه لانه ات بود و تو در خواب بودی باد را گفتم لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی.

گنجشک

چه بسیاربلاها که از تو به واسطه محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنیم برخواستی.

———————

باسپاس از عزیز گرامی که این مطلب را فرستادند.

احمد





نظر شما چیه

11 10 2008

سلام

به نظر شما کدام یک از این دو گفته درست است.

اولی: عشق به پول ریشه شرارت هاست. (رابرت کیوساکی)

دومی: فقدان پول ریشه همه شرارت هاست. (رابرت کیوساکی)

سومی: پول برای شما دوام می آورد ولی سلامتی نمی آورد.

چهارمی: فکر نکنید وقتی ثروتمند شده اید موفقیت بهدست آورده اید. (هدان گولا)

***********

راستی بزرگداشت خواجه حافظ شیرازی رو به شما حافظ دوستان عزیز تبریک میگم.

روزهجران و شب فرقت یار آخر شد  //  زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

آن پریشانی شبهای دراز و غم دل  //  همه در سایه گیسوی نگار آخر شد

روز بزرگداشت �افظ

روز بزرگداشت حافظ

————————————-

باسپاس

احمد





راه های دوری از گناه

10 09 2008

سلام

فکر کردم که این موضوع بی ربط با حال و هوای روزهای که در آن به سر می بریم نباشد برای همین این مطلب رو برات گذاشتم .

🙂

مردی فکر کردن به گناه و لذت آن ، وجود او را تسخیر کرده بود.نزد امام حسین (ع) آمد تا چاره ای برای مشکل خویش بیابد. به امام گفت : (( یابن رسول الله ! من شخص گناه کاری هستم و نمی توانم خود را از بند معصیت رهایی بخشم . مرا پندی دهید تا بتوانم خویش را دربرابر گناه نگاه دارم )).

امام به او فرمود : (( به پنج سفارش عمل کن . آن گاه هر گناهی خواستی ، انجام بده :

اول، از روزی خدا نخور.

دوم، از ولایت و قلمرو سلطنت پروردگار بیرون برو.

سوم ، جایی را پیدا کن که خدا تو را نبیند.

چهارم ، آن هنگام که ملک الموت برای ستاندن جان تو آمد ، اگر توانستی ، او را از خود دور کن

و آخر اینکه وقتی ، تو را ندا دادند داخل دوزخ شو ، داخل آتش نرو.

آ ن گاه هر گناهی که مایلی ، انجام بده )).

بحار الانوار ج78 ، ص126

———————————–

باسپاس

احمد





حشر درروزقیامت

22 06 2008

سلام

همه شما عزیزان تا الان دیگه از ماجرای دانشگاه زنجان باخبر شده اید و فیلم این ماجرا هم که همه جا پخش شده و اون رو هم دیده اید. من کار به درست بودن یا نبودن پخش فیلم در سطح بین الملل ندارم چون در مورد اون ماجرا نمی خوام بنویسم، برام جای سئوال بود که چرا چرا همچین اتفاقی پیش میاد چرا در بین ما خیلی از حریم ها و حرمتها از بین رفته و علتش چیه از کجا اومده آیا از دنیای دیگه است مثلاباعث این قبیل اتفاقات که مریخی ها نیستن خودمونیم دیگه اهل همین زمین.

میدونی باعث این اتفاقات خود مون هستیم مای که اونجای که باید جلوی خودمون و بگیریم و خویشتن داری کنیم این کار رو انجام نمی دیم در نتیجه اونجای هم که باید ترمز بزنیم و وایستیم نمی تونیم جلوی خودمون رو بگیریم و ترمز می بریم و بعدش هم که میگیم من دست خودم نبود و بی اختیار این کارو انجام دادم و …

آره همون طور که گفتم رفتم دنبال چند تا نوار و کتاب و همه اینها یه چیز رو میگفتن و اون این بود که، بهتره که اینطور شروع:

حشر در روز قیامت: ( حشر به حالت های مختلف مردم در روز قیامت گفته می شود یعنی با توجه به رفتار و اعمالمون توی این دنیا انسانها با قیافه های متفاوتی وارد محشر می شوند ).

در تفسیر نورالثقلین روایتی نقل شده که اون رو برای شما مینویسم:

نقل شده که روزی پیامبر اکرم(ص)در منزل ابو ایوب انصاری بودند که معاض بن جبل از وی می پرسند: یا رسول الله چه می فرمائید راجب به این آیه شریفه: روزی که در ثور دمیده می شود در روز قیامت و مردم فوج فوج می آیند به سوی محشر برای محاسبات الهیه. پیامبر گفت: به مسئله بزرگی اشاره کردی، پیامبر به یاد آن روز بسیار گریه کرد و فرمودند که 10 طایفه به صورتهای مختلفی وارد محشر می شوند 1-گروهی که به صورت بوزینه وارد می شوند 2-گروهی به صورت خوک 3-گروهی کور و کر 4-گروهی گنگ و کُر 5-گروهی بوی بدی می دهند که از بوی مردار بدتر است و…

(زیاد نمی خوام وارد جزئیات بشم که خیلی طولانی میشه)

1-آنان فتنه انگیزان و سخن چینانند 2-کسانی که در کسب و کار و معامله شان به حرام آلوده است 3-کسانی که در حکم ظالم بودند نسبت به مردم 4-….. 5-این ها اهل شهوات و لذت های حرام بوده اند و حقوق الهی را در اموالشان پرداخت نمی کردند و دو صفت بد داشتند شهوت و لذت نامشروع که بحث اصلی ما هم بر سر همین مورد پنجمش است.

تمام این احوال که در مورد 5 رخ می دهد باعثش چشم است چشمی که نگاه های حرام دارد، نقل است که( آیت الله میرزا جواد آقای تهرانی ) مهرۀ گردنش دارای انحراف بوده یکی از شاگردان این آقا از ایشان پرسید که ای شیخ دلیل انحراف گردن شما چیست وی گفت من از جوانی بسیار می ترسیدم از نگاه حرام برای همین همیشه هنگام راه رفتن سرم را پائین می انداختم تا مبادا چشم چیز حرامی ببیند و دل طلب کند که دیدگان دامهای شیطانند، اگر می خواهی دلت محفوظ باشد باید که اول دیدگانت را محفوظ بداری.

من هر چه دیده ام زدل و دیده دیده ام / از دل ندیده ام همه از دیده دیده ام

اول کسی که ریخته آبروی من / اشک است که به خون جگر پروریده ام

باباطاهر هم می فرماید:

زدست و دیده و دل هر و فریاد / که هر چه دیده بیند دل کند یاد

بسازم خنجری نیشش ز فولاد / زنم بر دیده تا دل گردد آزاد

البته این آقایون همه گی عارف بودن و فکر نم کنم که منظورشون کور کردن جسمی خودشون باشه البته جای بحث داره که بماند…

به یه روایت بر خوردم از پیامبر اکرم (ص) که برای من خیلی جالب بود اجازه بدید که برای شما هم نقل کنم:

پیامبر فرمود در میان قوم بنی اسرائیل جوانی بود بسیار زیبا رو و با ایمان که از راه خار کنی و فروش آنها در شهر به عنوان هیزم زندگی خود را اداره می کرد، روزی از جلوی قصر پادشاه زمان خود می گذشت همسر پادشاه بروی ایوان قصر نشسته بود که چشمش به جوان خوش سیمای خار کن می افتد و همین یک نگاه کافی بود برای دل دادن به انجام گناه ( نگاه حرام تیری است از تیرهای شیطان ) آری غلامِ خود را فرستاد تا برود و آن جوان را به نزد وی بیاورد، جوان را آوردند و زن به وی گفت: که من تو را زمانی که از زیر ایوان قصر می گذشتی دیدم و در دل مهری نسبت به تو احساس کردم حال اگر خود را کاملاً در اختیار من قرار دهی من تو را از هر چه که در این دنیا به آن نیاز داشته باشی بی نیازت می کنم از نظر ثروت پست و مقام و اعتبار و تو را در ردیف بزرگان این شهر قرار می دهم.

جوان بعداز یک لحظه فکر ( که ایکاش ما هم در رابطه با کاری که می خواهیم انجام دهیم کمی فکر کنیم ) با خود گفت: ای نفس آگاه باش که زمان امتحان تو فرا رسیده است و شاید این اولین و آخرین امتحان تو باشد و اگر سر افراز از این آزمایش بیرون نیایی شاید دیگر زمان آن نرسد که به توانی جبران کنی و بلند گفت: که بمیرم اما تن به این گناه ندهم و از بالای برج خود را به زمین انداخت، پیامبر فرمود: در این زمان خدا به ملائکۀ خود امر فرمود: که بروید و زیر بغل های این بندۀ صالح مرا بگیرید و او را آرام بر زمین بگذارید، جوان تعجب کرد که من الان باید مرده باشم اما به نتیجه ای نرسید پس راه منزل را در پیش گرفت. همسر جوان در منزل منتظر آمدن همسر بود تا با خریدی که انجام داده به منزل بیاید و بعد غذا تهیه نماید زمانی که مرد وارد منزل شد زن با تعجب گفت: که چرا دست خالی آمده ای مگر امروز نتوانستی هیزم ها را به فروش برسانی و مرد ما جرا را و طریقه خلاصی خود را برای همسرش بازگو کرد زن گفت: که اشکالی ندارد فقط اگر اجازه می دهی مثل روزهای گذشته که در این ساعت غذا درست می کردم امروز هم بروم و تنور را روشن کنم تا همسایه ها فکر نکنند که ما چیزی برای خوردن نداریم پس زن رفت و تنور را روشن کرد زمان زیادی نگذشت که صدای درب بلند شد درب را باز کردند زن همسایه پشت درب بود و گفت: سلام همسایه اگر اجازه بدهی می خواستم از تنور روشن شما کمی آتش بردارم زن گفت که بفرما، وی هم به سمت تنور رفت و از آنجا بلند گفت: که همسایه نمی خواهی این نان ها را از داخل تنور برداری در حال سوختن هستند بیا زودتر جمع شان کن، زن گفت: حالا که تو همچین آبروی پیش خدا داری که بر تنور خالی ما نان قرار میدهد چرا دعا نمی کنی که از این فقر و تنگ دستی رهائی پیدا کنیم، مرد گفت: بسیار خوب وقت سحر بر می خیزم و برای کسب روزی دعا میکنم. به هنگام سحر نا گهان زن فریاد زنان از خواب پرید و به همسر خود گفت: که دعا نکن دعا نکن مرد گفت: چرا، خودت گفتی که دعا کنم زن در جواب گفت: در خواب بودم که دیدم وارد بهشت شدم تعدادی از فرشتگان مشغول ساختن یک قصر زیبا و مجلل بودند پرسیدم که این قصر زیبا از آن کیست گفتند: که از آن شوهر توست که دیروز برای خدا به نفس خویش نه گفت، بعداز لحظه ای دیدم که در حال در آوردن تعدادی از آجرهای قصر هستند پرسیدم که چرا این ها را برمی دارید گفتند: که شوهرت بیدار شده دعا می کند برای دنیای خویش ماهم می خواهیم از این جا کم کنیم و به روزی وی بی افزایم زن گفت: من از خواب پریدم و از تو می خواهم که دعا نکنی و من به همین روزی در این دنیا رازی هستم.

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

یادمه توی وبلاگ دوست عزیزم شیخ الشیوخ دوست داشتنیم یه پست خوندم در مورد یکی از دوستاش که یک همچین موقعیتی براش پیش اومد و نتونست به نفسش نه بگه و الان متاسفانه دچار بیماری ایدز شده.

امیدوارم اونجای که باید درست فکر کنیم و درست تصمیم بگیریم.

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

سلامت و پیروز باشید.