خاطرات مرگبار

16 08 2008

سلام

چند روز پیش از طرف دوست عزیزم کاوه گیلانی(لابدان) به یه بازی دعوت شدم و بر این اساس که باید سه خاطره خطرناک که نزدیک به مرگ باشه رو بنویسیم خوب، خوب دیگه.

خاطره 1

خاطرات من بیشتر برمی گرده به دوران خدمتم.

یک روز مشغول رفتن به ما موریت بودیم بعداز سه چهار ساعت رانندگی اونم توی گرمای بیرجند اصلا حال رانندگی نداشتم داشتم با 120 -30 تای میرفتم که رسیدیم به یه پیچ خیلی تند اون افسری که با من بود چند بار به من گفت که آقا آروم تر برو پیچش تونده اما کو گوشه شنوا البته چون اون مسیر رو زیاد میرفتم تقریبا دستم بود واسه همون نزدیکیای پیچ کمی سرعتم رو کم کردم ولی ما بیخبر از اونور پیچ پیچیدیم دیدیم که یه گریدر مطعلق به ادراه راه وسط جاده پارک بوده، این عزیزان مشغول کار در سطح جاده بودن و موقعی که وقت نهار شده بود گریدر رو وسط جاده ول کرد رو رفت، ما پیچیدیم و افسر داد زد وای مواظب باش الان میریم زیرش …

اون بنده خدا همینطور دادو بیداد میکرد یک طرف جاده که کوه بود و طرف دیگه با فاصله 20-15 سانتی از سطح جاده شانه خاکی بود با 100 افتادیم توی اون خاکی نمی دونم از شما ها کسی با هایلوکس رانندگی کرده خیلی خوبه ولی ضعفی که داره کمی سبکه و سریع تعادلش رو از دست میده برای همینه که آمار چپه شدن این ماشین زیاده و باید بگم که این ماشین تنها هایلوکسی بود که چپه نشده بود البته تا اون موقع، خلاصه با کلی مکافات و به سختی تونستیم اونو رامش کنیم و از تکونهای شدیدی که می خورد جلو گیری کنم چون بعدش که رسیده بودیم به پاسگاه کلی آخو اوخ کرد که سرم خورد این طرف و پام خورد اونطرف.

البته این از نوع اسپرت شه

خاطره 2

ما یک درجه دار داشتیم که بسیار فرد آرام و تقریبا خوبی و کار به کار کسی نداشت اگر هم زمانی گیری میداد به خاطر حرفها یبود که اطرافیان میزدنند و اون بنده خدا هم مجبور به واکنش بود و آدمی بود که در رانندگی سرامد دیگران بود آنهم به خاطر احتیاط و رعایت قوانین.

یه روز یک ماموریت خورده بود تا بریم تا شهر و برگردیم من مثل همیشه ماشین رو آماده کردم برای رفتن به ماموریت

این بنده خدا بچه اش مریض بود و با فرمانده صحبت کرده بود که خود به همراه همسر و بچه اش به شهر رفته تا هم وی به ماموریت خود برسد و انجام دهد و هم همسرش بچه را به پزشک نشان دهد، جناب سرهنگ من رو صدا زد و گفت که ماشین رو به فلانی تحویل بده تا بره و برگرده لازم بگم که این ما جرا روز پنج شنبه اتفاق افتاد و من قرار بود که همون روز ماشین رو تحویل یک راننده دیگر بدهم و بروم برای پایان دوره چون خدمت من دیگر تمام شده بود برای همین زمانی که این ماموریت به من ابلاغ شده بود کمی حالم گرفته شد و زمانی که سرهنگ این حرف رو زد با این که باید تا شنبه صبر می کردم ولی خوشحال بودم که این دوروز رو هم پیش بچه ها هستم و خوش میگذره و از ماموریت خبری نیست.

ماشین رو تحویل دادم و رفتم دنبال بقیه کارها و تحویل دادن دوتا ماشین دیگه، شب شده بود و برای شام رفته بودم قرارگاه پیش بقیه همشهری ها که شب آخر و با اونها باشم، موقع شام بود و سر سفره نشسته بودیم که یکی از بچه ها که هم استانی ما بود پرید توی اطاق و گفت:

*.تو چرا اینجای مگه خبر نداری

**.گفتم چی شده مگه

*.ماشینت چپ کرده…

من سریع پریدم رفتم تا ستاد دیدم که بلوای به پا شده و هرکی یه طرف میره زنگ زدم دژبانی تا ببینم چه خبره گفت که دو تا آمبولانس اعزام شده بچه های ما هم همه رفته بودن سر صحنه تا ساعت 1-12 که اونها بیان وای خیلی به من بد گذشت یکی یکی ماشینها برگشتن چشمها همه باد کرده و صورتها خیس گفتم چی شده کسی جواب نداد و زدن زیر گریه از یکی از بچه پرسیدم که چی شده گفت که فلانی بچه اش مرد و خودش هم تا این که برسه بیمارستان تموم کرد زن و دخترش روهم بردن بیمارستان دست وپاشون شکسته…

خلاصه نمی دونم که اگر من با اون بنده خدا میرفتم این اتفاق می افتاد شاید الان من نبودم و من به جای اون میرفتم و اونجا می خوابیدم شاید اصلا تصادفی پیش نمی اومد ولی نمیدونم که چرا و چطور اما من اینجام و اون هم اونجا و خدا رو شکر می کنم به خاطر لطفش لازمه بگم که این اتفاق یه باره دیگه هم افتاد و ماموریتی که قرار بود من برم یکی دیگه از بچه ها رفت و اونهم چپ کرد البته اون از بالای کوه افتاد توی دره و ماشین سقفش اومده بود تا روی کاپوت البته این تصادف مال قبل از این ماجرا بوده و خوبیش به این بود که سرنشینهاش سالم بودن و 50-40 روز بعد این اتفاق افتاد.

برای اینکه دیگه خیلی غم بار نباشه خاطره سوم رو کلی نوشتم امیدوارم که ناراحتت تون نکرده باشم.

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

باسپاس

احمد

Advertisements

کارها

Information

2 responses

18 08 2008
عمو هوشنگ

سلام
خاطره آخری خیلی غمگین بود 😦
امیدوارم همیشه صحیح و سلامت باشی
ممنون

سلام
ممنونم امیدوارم که شما سالم و سلامت باشید.
🙂

20 08 2008
چشم غمگین

دلم سوخت 😦 عذاب وجدان نگرفتی؟ اسمایلی دومین خاطره دردناک.

سلام
چرا ولی کاری از دست من برنمی اومد.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: